امپراطوردوهزارساله باميان راصلصال وملکه آنراشامامه نامندکه

درسال دوهزار ميلادی به توب بسته شدند

رنجی که مردم افغانستان دراداره پاسپورت می کشند! - Bamian (باميان)

Bamian (باميان)
۱۳۸٤/٤/٢۱
رنجی که مردم افغانستان دراداره پاسپورت می کشند!

 

 

نمی خواستم چیزی بنویسم ولی رنجی که دراداره پاسپورت کشیدم ورنج مضاعف صدهاافغان دیگررادیدم تصمیم گرفتم راجع به پروسه اخذپاسپورت مطالبی رابنویسم.

من پاسپورت داشتم ولی دیگرجایی برای تمدیدنداشت. ازیک فستیوالی درایتالیابرایم دعوت نامه رسیده بودکه می بایدبنمایندگی ازافغانستان آنجامی رفتم. حضورمن درآنجابه معنی حضورفرهنگی افغانستان دردنیابودچراکه فرهنگیان وهنرمندان بسیاری ازسراسردنیادعوت شده بودند ولی مشکل آنجابودکه به زمان شروع فستیوال بیش ازپانزده روزباقی نمانده بود.

به اداره پاسپورت رفتم، کوچه پاسپورت مملوازآدم بودآدمهایی رنگ پریده ی که ازولایات آمده بودند، شهروندان کابلی وخلص هرکسی که پاسپورت لازم داشت وتوفکرمی کردی که تمام مردم افغانستان برای پاسپورت آمده باشند!

عریضه نوشتم ودرصف ایستادشدم، صفی ازگروه انسان که درهم لولیده بودندوچندپولیس باتوم بدست که هی مردم رادرون صف انسانی می فشردند. عرق آدمها، فشارهاونفسهای آدمهایی پهلویی، پیش وپشت که توراازایستادن درصف منصرف می کردامااین سرنوشتی بودکه بایداگرپاسپورت می خواستی تحملش می کردی.

بالاخره بعدازیک ونیم ساعت مقابل دراداره شلوغکی شدوبعدگفتندکه امروزعریضه هارادیگرتحویل نمی گیرندوبایدفردابیاییم، به محض نشراین خبرپولیسهابه جان مردم افتادندکه بروید! جمعیت به هدف نرسیده درکوچه پراکنده شدند یکی اینطرف ویکی آنطرف تعدادی سردرگریبان وبی سرنوشت مات ومبهوت نمی دانستندکجابروند مگراینکه پولیس آنهارابه زوربطرفی روان می کردند!

وقتی مردم پراکنده شدندوکوچه خلوت شدبه اداره پاسپورت رفتم، درون حویلی تعدادقریب به دوصدنفرباهمان تراکم بیرون نشسته بودندوچندمامورمثل اینکه گله گوسفندی رابه زوردرون طویله جای دهنددوروبرراگرفته بوندونمی گذاشتندکسی ازجای خودبرخیزدویاکمی اینطرف وآنطرف برود ماموردیگری نام کسانی رامی خواندکه دیروزعریضه داده بودندوامروزبایدمراحل آنراطی می کردند. نامهاخوانده شدوخوانده شدتااینکه تعدادی نفرباقی ماندند! مامورگفت نام هرکس بود برودوآویزبانک بگیردوهرکس نامش نبودصبادوباره عریضه نوشته کنند ودم درتحویل دهند!

دوسه نفرپیش ماموررفتندکه : صاحب مادیروزعریضه داده بودیم نام مرانخواندی؟

ماموربابی اعتنایی گفت : اگرنام تانرانخواندم صبادوباره عریضه نوشته کنیدودم درتحویل دهید.

یکی ازمراجعین می خواست گب بیشتری بزندوماموربلندرتبه به ماموردیگراشاره کردکه اورابیرون کندوهمان اشاره کافی بودکه مامورفکرکنداین چیزی است که می تواندباآن نه مثل یک انسان بلکه یک حیوان رفتارکرده وباخشونت وبی احترامی ازحویلی بیرون نماید.

می خواستم به دفتررییس بروم ولی دم درماموری بودکه فقط یک چیزبلدبودوآن اینکه دست خودرابه آنطرف درقلاب کرده وبگویداجازه نیست ودیگرگوشی برای شنیدن هیچ چیزنداشته باشدوکه دراین کارچقدرمهارت داشت.

بلاخره ماموری راداخل حیاط دیدم وبه اوگفتم که می خواهم پیش رییس بروم آن فردنگاهی کردونمی دانم درمن چه دیدوبه مامورمحافظ دررییس اشاره کردکه بماندواوکه تاحالاهیچ سخنی رانمی شنیدمثل ماشین کوکی دست خودرابرداشت وگذاشت که داخل بروم.

داخل دفتررییس که بروی اول بایددفتردارراببینی، دفتردارپشت میزنشسته بودوعریضه های تحویلی امروزرامرتب می کرد، چندکارمنداداره پاسپورت عرایضی داشتندوازاومی خواستندکه عرایض آنهارانیزضمیمه کند، ورییس دفترقبول نمی کردومی گفت تعدادعریضه زیادشده همین اندازه که گرفتم بس است، سرانجام یکی ازمامورین عریضه خودرادادوبه اوپیشنهادکردکه اینهارابگیروازاول عرایض یک مقدارراکم کن!

ومن اینجافهمیدم که چراآنتعدادهموطنان ما،که عریضه داده بودندواسمشان خوانده نشده بوددلیلش درکجابوده است.

بالاخره موضوع پاسپورت ودعوت نامه رابه رییس دفترگفتم. اونگاهی به من کردوفکرکنم، شروع کردبه یک جنگ اداری بامن ودرچشمانش به راحتی می شدخواندکه ناراحت است که جوانکی به ایتالیادعوت شده است.

گفت بایدازاداره ات نامه بیاری!

به افغانفلم رفتم، جاییکه درجریان دعوت من به فستیوال فلم FICCبودند، رییس افغانفلم همکاری کردونامه مرتب شدودرآن ازلزوم اخذپاسپورت باتعجیل زمانی یادآوری شده بود، بعدازاخذنامه به اداره پاسپورت رفتم ودوباره پیش رییس دفتر، رییس دفترنامه راخواندوبعددوباره بدستم دادکه فرداساعت هفت بیاورم .

رفتم وصبح ساعت هفت آمدم، شلوغی همان شلوغی وقصه همان قصه روزقبل، فقط بااین تفاوت که فهمیدم کسی وکسانی است که یک ونیم هزارافغانی می گیردوعریضه هاراخارج ازنوبت ردمی کندوعریضه ردکردن دربین صدهاانسان منتظریعنی پاسپورت گرفتن، من مطان ازاینکه عریضه ام امروزازمجرای قانونی تحویل گرفته خواهدشد.خارج ازصف ایستادشدم ومنتظرشروع کارهای اداری، بالاخره خودرابه رییس دفتررساندم واوکه دیدمن دوباره آمده ام، نامه رابدون اینکه تحویل بگیردگفت این نامه قبول نیست شمااگرپاسپورت می خواهیدبایدازشخص وزیرویامعاونش نامه داشته باشید، افغانفلم چه است؟

برگشتم وبه وزارت اطلاعات وفرهنگ رفتم موضوع راباجانشین معین فرهنگی درمیان گذاشتم، امابایددوباره به افغانفلم می رفتم ونامه آنجانوشته می شودوبعدبرای اخذامضای معین به وزارت برمی گشتم، تقریبامسیرپیاده یکساعته ی را. نامه دوباره درافغانفلم نوشته شدوبالاخره معین صاحب هم امضاکردند.نامه راگرفته دوباره به اداره پاسپورت بردم، رییس دفتروقتی دیدکه نامه ی باامضای معین آورده ام گفت : اینه آلی مکتوبت درست شد، بخیرصبابیاییدعریضه تانراتحویل بدهید.

آمدم ودیگرصبح بازرفتم ، همان قصه وهمان صحنه وهمان رسیدن مرگباربه پیش رییس دفترکه امروزبه من قول داده بود، وقتی به من نگاه کردنامه را گرفت، رووپشتش رانگاه کردوبعدگفت: شمارتبه تان چنداست، دراینجانگفته بالارتبه هستید، برویداینجانوشته کندکه بالارتبه هستیدوبعدبیاورید، گفتم رییس صاحب من یک فلمسازآزادم، رتبه ندارم وحضورمن درفستیوال بمعنی حضورافغانستان است، همینکه معین صاحب وزارت اطلاعات وفرهنگ مکتوب داده، اهمیت موضوع روشن می گردد.

گفت زیادحرف نزنیدوبه ماموری که آنطرف بودگفت چرااینهارامیمانیدبالابیایند!

ومامورقبل ازاینکه بابی حرمتی مرابیرون کند، خودم بیرون شدم ودردل گفتم، گذشتم ازپاسپورت ورفتن به فستیوال.

دوباره گذرم به افغانفلم افتاددوستان راجع به پاسپورت پرسیدندوماجراراگفتند، یکی ازفلمسازان برجسته کشورگفت: توهنوزافغانستان رانشناخته ی ، اگرپول ندهی حتی ازکرزی هم نامه بیاوری اجرانمی شود، خودت راالکی الاف نکن یک کمی پول بده ظرف یکروز برایت می گیرند.

گفتم: به که پول دهم وچگونه؟

گفت: این کاردرافغانستان شرم ندارد، راحت می توانی ازرییس گرفته تاماموردم درپیشنهادکنی که کارعاجل داری وپاسپورت می خواهی وشرینی می دهی. تمام کسانی که آنجارفته اندهمین کارراکرده اند، کسی رییس نمی شودمگراینکه به مافوق خودپنج، ده ، پانزده هزاردالرداده باشدواوکه رییس شده  بایداین پولی راکه داده دوباره بدست آورد، بروووقت راازدست نده.

آمدم وبلاخره برای اولین باربه عمل خودشک کردم وگفتم آیابایدیک شهروندخوب برای وطنم باشم ویایک آدمی که بارشوه دادن فساداداری راتقویت می کند؟ برایم عذاب آوربودکه به کسی که لباس خدمتگذاری به مردم راپوشیده پشنهادرشوه ویاشیرینی کنم.

بیادسخنرانی آقای جاویدلودین افتادم که چندی پیش گفته بود: دولت یک خط تلفن بیست وچهارساعته مستقیم راراجع به فساداداری راه انداخته وهرشهروندی اگردچارمشکل شدمی تواندمشکل خودرابااین شماره درمیان گذاشته وکسانی که حرفهای آنهاراگوش می دهندنتیجه اقدماتی که صورت می گیردرادوباره به آنهااطلاع خواهندداد.

باخودگفتم چه خوب، تازمانی که راه قانونی بازاست می روم، والبته ازاین ببعددیگرپاسپورت گرفتن ورفتن به فستیوال برایم مهم نبود، مهم این شده بودکه بدانم اگراوامرمعین یک وزارت حتی دوجاده آنطرف ترنچلیدآیامرجعی است که دارای چنین اختیاری باشد؟

به شماره تلفن: 020210444 که لودین صاحب داده بودزنگ زدم، جوانی گوشی رابعدازشش، هفت زنگ برداشت. موضوع اداره پاسپورت ، واینکه کسانی هستندکه بادادن پول عریضه شان ردمی شودونامه معین فرهنگی وزارت اطلاعات ومشکلات مردم راگفتم.

جوان گفت، برادرمن حرفهایت راشنیدم آلی ماچه می توانیم؟

گفتم من مشکل رابه شماتوضیح دادم شمابایدیگوییدکه چه می توانید؟

بعدگفت پاسپورت یک اداره کوچک است فکرنمی کنی این مشکلات کوچک رارفته بارییسش صحبت کنی، مطمانا حل می شود.

گفتم مشکل همانجاست، این رییس شیشه دفترش برکوچه پاسپورت اشراف داردومی داندچه مشکلاتی است ولی حل نمی شودوبعداین اداره ی که شمافکرمی کنیدکوچک است چندان هم کوچک نیست! تمام ملت افغانستان روزی پاسپورت لازم داردوبه اینجامراجعه می کند، حتی خودشما؟

وقتی جوان فهمیدکه من استلال بلدم کمی درفکررفت وبعدازمدتی گفت آه راه حل پیداکردم شمابه وزارت داخله برویدچونکه اداره پاسپورت زیروزارت داخله است، حتمامشکل شماحل می شود؟

گریدت مبایلم تمام شدومکالمه من باشماره تلفن بیست وچهارساعته راجع به فساداداری قطع شد. به وزارت داخله رفتم، پیش ازرسیدن به وزارت چشمانم به دههاوطنداری خوردکه نمی دانم بخاطرتذکره ویاکاردیگری پیش دروزارت معطل بودندو سردرگریبان که چه کنند؟

به درکه رسیدم ماموری مسلح کارم راپرسیدگفتم می خواهم یک رییس راببینم ومشکلم هم اینست. گفت اجازه نیست شمابرویدصبابیایید!

آمدم وتصمیم گرفتم که رشوه بدهم، تابدانم که اگرحکومتی دراین کشورنیست آیارشوه می توانداین خلاراپرکند؟

به کسی موضوع راگفتم: گفت چراوقت نگفته بودی، یکی رامی شناسم، پنج هزارافغانی می گیرددوروزه پاسپورت می آورد، عکس داری؟

عکس وپول دادم.

صبادلال بدون پاسپورت برگشت وپول رابه من مستردکردوگفت ازدیروزدیگرجورنمی شودبسیارببخشید، بنظرم ازبالاهااقدام شده .

خوشحال شدم وگفتم خیراست که حالاپاسپورت نگرفتم ولی شایدهمان تلفن من کاری کرده باشد، شایدراه غیرقانونی مسدودشودوهموطنانی که پولی برای رشوه ندارندبتوانندپاسپورت بگیرند.

دراین گیرودارنمی دانم چگونه موضع دعوت نامه به صدارت وپیش دفتریکی ازمعاونین رییس جمهوررسیده بوده است. کسی زنگ زدوگفت، من به اداره پاسپورت تلفن کردم رییسش نبودولی رییس دفترش جنرال فلان! نام داردموضع شمارابااوگفتم، گفت که شمارامی شناسد، همی حالابروکه مشکل شماحل شود.

تشکرکردم وازکاری که دست کشیده بودم دوباره بااین تلفن ادامه اش راگرفتم. به اداره پاسپورت رفتم وپیش رییس دفتر،رییس دفترکه مرادیدخودش راناآشناسردادوگفت: فرمایش؟! گفتم که من همانم که دعوت نامه داشتم وازمعین فرهنگی وزارت اطلاعات مکتوب آورده بودم وازصدارت باشماراجع به من تلفن کرده اند.

گفت: اسم آنکسی که تلفن کرده بودچه بود گفتم فلان! گفت: آره، شمامکتوب تانرابدهید، مکتوب وزارت اطلاعات رادادم، دوباره آنراخواند وبعدگفت شمابرویدصبابیاییدکه مستقیم شماراپیش رییس صاحب بفرستم.

دیدم که این بازی تمامی ندارد، رفتم وصباآمدم،وقتی ورق وعرایض مردم جمع شد، رفتم پیش وعریضه خودرادادم، اول گرفت بعد به فکررفت وبعدیادش آمدکه دیروزبه من گفته بود بیاکه تورامستقیم پیش رییس می فرستم ورق راپس دادوگفت رییس فعلا نیامده ساعتهای یازده می آید رفتم وساعت یازده برگشتم رییس دفتروقتی مرادوباره دیدهیچ نگاهی نگردوگفت عریضه رابته ! دادم زیرآن خودش امضاکربدون اینکه پیش رییس بفرستدوگفت : اینه تمام شدصبابیاکارهایش راانجام بده واینگونه یک مرحله کارتمام شد.

صبارفتم آویزبانک گرفتم وبعدماندکه پس صبارفته پاسپورتهای خودراتحویل بگیریم، ساعت سه بعدازچاشت وآدمهای که ازچندبندرستم تیرشده بودنددرانتظارپاسپورت زیرتابش تفنده آفتاب، مامورین بالای سرنشسته بودند، بلاخره رییس پاسپورت آمد وگفت:

-         کس مس که ازشمارشوت نگرفته؟ اگه گرفته خدانیامرزه که به من نگه؟

یک تعدادآدم گفتند: نه!

رییس دست خودرابعلامت دعادوردهانش برد وگفت:

-         اینه به همه ملالوم شدکه اینجارشوه نیست.

پاسپورت خودراگرفتم، بیرون آمدم که دم آداره پاسپورت صف است، صف جانکاه وطندارانی که ازولایات آمده اندتاامروزوشب تاصبح ساعت هفت رادرصف بمانندتابتوانندعریضه خودرابرای اخذپاسپورت تحویل دهند واین رنجی است که مردم درچنین زمانه ی می بیند، شنیدم بسیاری مردم راکه حتی زمان طالبان رامی ستودندکه رشوه ی نبودومردم فقط یک روزدرصف می ماندندوصاحب پاسپورت می شدند!

وبدین گونه من بعدازحدودده روزدویدن صاحب پاسپورتی شدم که روزوماه تولدم به انگلیسی درآن درج نیست! وازمسافرت به فستیوال فلمFICCنیزبازماندم، فلمم درغیاب من به نمایش درآمد اماچه فایده که کسی نبودتاراجع به فرهنگ وهنرسرزمین عزیزما، افغانستان گب بزند.

 

ملک شفيعي

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]