امپراطوردوهزارساله باميان راصلصال وملکه آنراشامامه نامندکه

درسال دوهزار ميلادی به توب بسته شدند

Bamian (باميان)

Bamian (باميان)
۱۳۸٢/٤/۸
 
مصاحبه علی پیام با، ملک شفیعی.

- بنده شمارابیشتربعنوان داستان نویس می شناسم براین اساس ازشماسوال می کنم این روزهاباداستان چه برخوردومعامله ی دارید؟
- همانطورکه گفتید، داستان می نویشتم بتعبیردیگرتوجیه بودنم دراین عالم پرازآدم وزنده دم همان داستان بود. زیادمی نویشتم حتی درشرایطی که کسی به رمان فکرنمیکرد دورمان نویشتم. داستان که بسیار، تعدادازآنهارادادم برای چاب چاب هم می شدند. آغازخوبی بود امانمی دانم چراحس می کردم که این سبکی که من انتخاب کرده ام نمی تواندمراتخلیه کند . آدم آواره ی بودم ، قطعاآواره زیادبود، مادرعصرآوارگی بدنیاآمدیم، جنگ دلیل عمده این آوارگی بود، جنگی که نمی توانیستیم درک کنیم چراآمده وچرامارابرای آوارگی انتخاب کرده است. ازسوی دیگرساکن ایران شدم،ایران ایدیولوژی زده که به انسان این گمان رابوجودمی آوردکه ممکن است همین صباپس صباخدابرزمین آمده وسرنوشت دنیارادیگرگون کند. درچنین فضایی شفیعی فکرمی کردکه نه تنهایک نویسنده باشد بلکه اوبایدخودش رانمادآنچه که باید بنویسددرآورد. همیشه می ترسم ازاینکه زندگی ام درچنبره کلمات گرفتارشود باتوجه به اینکه پایی دارم ودست وزبانی . فکرمی کردم حال که آواره ایم بیسارنامردی است که درجایی بنشینم وتنهابنویسم واحتمالا مویه کنم که بله برماچه گذشته است. آنوقت که من شروع کرده بودم به نویشتن داستان نویس زیادی نبود آرام آرام بیشترشدند فضایی راکه آنان وحتی خودم ترسیم می کردم فضای خوبی نبودفضایی بودمملوازحس نستالوژیک یاس آوروازسویی تاثیرات فضای ایران برنثرومحتوای نوشته ها محسوس بود، یک نوع خودسانسوری که باروحیه من سازگاری نداشت، تحلیل نمی توانستم ولی حس می کردم که انچه می خوانم وآنچه می نویسم مطابق مزاق من نیست، دست بکارهم شدم چندداستان دیگرگونه نویشتم اماجرات ارایه آنرابه جایی نیافتم، یکی دوتاراجایی دادم که چاب نکردند. ازسویی سیستم درست ارتباطی بین نویسنده وخواننده وجودنداشت واین نمی توانست مراارضاکند. دراین زمینه بیشترحس بازیگران تیاترراداشتم ودارم که یک نویسنده باید سعی کند درفضایی زندگی کند که بلافاصله بازتاب آنرادربین خوانندگان ویاتماشاگران ببیند، وگرنه مرگ وذهنی گرایی نزدیک می شود، ارتباط مااگرهم بودباهمان آدمهایی بودکه ازجنس خومان بود، نویسندگان اخمویی که آمده بودندتابه اصطلاح عرق ریزی روحی خودشان رادرقالب گویاجدید سیال ذهن برای مابخوانند واین بسیاربدوخسته کننده است که تودرفضایی باشی که همه مثل توباشند، فکرمی کنم یکی ازوجوه یک نویسنده وهنرمنداین است که بابقیه مردم کمی تفاوت داشته باشد حتی اگربشوداین متفاوت بودن رادرشکل ظاهری نیزاعمال کرد،هنرمندباید که فرق شود زندگی اوسمبلی ازدیگرگونه زندگی کردن باید باشد،همان طورکه افقهای جدید درعالم خیال انسانهابازمی کند می تواند سبکهای دیگراززیستن رادرعمل پیاده کند، فضای مانوردادن برای چنین کارهایی درایران نبود، باخودگفتم بروم فیلمنامه نویس شوم، شایداین همان تفاوتی باشد که من بادیگران بایدبیابم، شاید برداشت نادرستی بود ولی بود، به این درزدم به آن دررفتم تاگویافیلمنامه نویشتن رایادگرفتم. نویشتم ونویشتم این گونه نویشتنهاکمی فضای زیستم رامتنوع کردابتداارضامی شدم ولی همینکه دریافتم این فیلمنامه هاغیرممکن است که به تصویرکشیده شود رفتم تاخودم فیلمسازشوم؛اگربرای فیلمنامه نویس شدن یکی دودری رازده بودم برای فیلمسازشدن هزاردررازدم ویک دهه ازعمرم راپرداختم، ضررهای کلانی هم کردم، ازعشق گرفته تاپول ومولم راباختم اماخوشبختانه چیزکی بلدشدم، چندین فیلم درایران ساختم، فیلمهامی توانست همان چیزی باشد که روحیه من می خواست، ارتباط مرابامردمم بیسیانزدیک وملموس می کرد، افغانهاگروه گروه آواره می شدند ومن بادوربین دربینشان بودم آنهادربین معدن ذغالهای سنگ پاکستان ودرعمق سه هزارمتری زمین جان می کندند ودمبوره می زدند ومن دربین شان بوم، اگرکودک هفت ساله ی درکوره خشت پزهای کرج ایران پیج وتاب می خورد وخشت می زدمن دربینشان بودم واگرشاعرونویسنده ی بااتوریته کاذب زندگی می کردوخوشحال بودکه داردبرغنای ادبیات فارسی می افزاید بودم، این می توانست همان چیزی باشد که من می خواستم ولی فکرمی کنید چقدرازاین فیلمهاپخش شده باشد ، پخش شد ولی بعدازدوسال تاخیروبعض شان تاهنوزکه هست هم پخش نشده اند، الان بوکه فکرمی کردم باید یک کاره دیگری هم شوم. آمدم تعدادآدمهای یاغی شبیه به خودرایافتم آدمهایی که می خواستند کارهای ماجراجویانه ی انجام دهند واین لاک سرفلکه رفتن وقناعت به لقمه نانی رابشکنند، طرح یک حرکت نمادین دوچرخه سواری به چندکشورریختیم حرکتی که می توانست یک تیاترسیاراززندگی آوراگان آافغان باشد ودرضمن ازاین کسانی که امروزجنگ سالارگفته می شوندسخت بدمان می آمد ونفرت داشتیم این بودکه شعاراین حرکت رابرعلیه طرفهای درگیرجنگ وبعنوان نمادآوارگی افغانهاقراردادیم، بسیارحرکت خوبی بود، یکسری آدمهای اماتورقراربودازمرزافغانستان تامقراروپایی سازمان ملل رکاب بزنیم . نمی توانستیم که می توانیم این کاررابکنیم یاخیر؟ بسیارباروح سرگردان من جوردرمی امد حرکت شروع شد وماباوجودیکه رنگ قشنگ پوستهای خودرازیرتابش نورآفتاب ازدست داده بودیم(وممکن بودهیچ دختری عاشق مان نشود) ولی واقعاخوب دوچرخه سواری می کردیم واینجابودکه فهمیدم انسان می تواندهرکاری راانجام دهد، این حرکت سه سال ازعمرم راگرفت اماازمرزترکیه فراترنرفت، ترکیه وکشوریونان ویزاداده بود ولی نمی دانم ایران که تا شهرتبریزماراخوب حمایت کرد چرایکدفعه نه اینکه حمایتهای خودشان رابرنداشت که مجموع دوستانم راممنوع الخروج کرد، شاید ترسیده بودندکه اگرآنطرف مرزبرویم بیشترازوضعیت پناهندگان بگویم تابرعلیه جنگ، بعدازمواجه شدن بااین سد کاری کردم کمترازکارهای القاعده نبود اتفاقااین کارهمزمان شده بودبایازدهم سپتامبرچون ماجرابسیارشرین است نمی گویم، هرچه می گویید بگویید.
خوب وقتی می شودزندگی کرد آنهم اینگونه وقتی برای داستان نوشتن یاشعرگفتن می ماند؟ حالاکمی آرام شده ام گاهی فکرمی کنم یکی چندسال دیگرهم صبرکنم وقتی دیگرچیزی نماند بنشینم ویکسره داستان نه، که رمان بنویسم.
- باکارهای فیلم چه کارمی کنید وچه کارهایی کرده اید وچه کارهایی روی دست دارید؟
- چندفیلم مستندساختم، تعدادی ازآنهاتحت عنوان روایت هجرظاهرادرسال 1380 ازشبکه یک تلویزیون ایران پخش شد، انوقت من ایران نبودم یک مجوعه سیزده قسمتی دیگرهم درایران وپاکستان ساختم یک قسمت آن دربخش افغانستان جشنواره فجرنمایش داده شده ولی سه سالی می شودکه پخش نشده است. همین اتفاقهابودکه کمی مستقل شدم خودم امکانات خریدم واکنون بعنوان یک فیلمسازآزاد (independent filmmaker) باامکانات خودم فیلم می سازم ازاین مستقل بودن خیل کیف می کنم، یک هنرمندبایدآزادی فکرداشته باشد، بعض فیلمهایی راکه ساخته ام به شبکه های تلویزیونی مختلف داده ام، به تلویزیون KRO – Kleurnet هالند وجاهای دیگر، درکابل بادوستانم درموسسه کابل فیلم هم چندتجربه فیلم داستانی داشته ایم که خرج فیلمهاراخانه فیلم مخملباف داده است، طرح دیگری هم مخملباف دارند ودراین طرح ازمن هم خواسته شده که فیلم کوتاهی بسازم، درضمن اینکارهاداریم در(کابل فیلم) زمینه ساخت یک فیلم سینمایی رافراهم می کنیم والبته قراراست چندین فیلم مستندهم بسازیم ازجمله روی ساخت یک مجموعه تصویری آموزش حقوق بشرکارمی کنیم، طرح این مجموعه رامن نوشته ام اماممکن است درمرحله ساخت نتوانم بادوستانم باشم، من هنوزباآموزش دادن فاصله دارم، ممکن است هم چنین غلطی بکنم، بهرحال راه نان درآوردن هم نبایدقطع شود.
- غرض ازسفرشمابه ایران چیست؟
- به ایران نمی خواستم بیایم، چون ازایران رفته بودم . امامتاسفانه درکابل امکان ادیت فیلم نیست، اگرهم هست، انقدرمشکل برق داری که ازخیرهمه چیزمی گذری، هی بروی وپترول بخری وجنراتورراروشن کنی اوهم خاموش شود به تعمیرگاه ببری و...اعصاب آدم خردمی شود. این بودکه ایران آمدم، هدفم فقط تدوین فیلمی است که دوسال رویش کارکرده ام.
- مختصری ازوضعیت فیلم وتولید آن درافغانستان بگویید، نهادهاوحامیان آنان.
- کارفیلم درافغانستان بسیارشباهت داردبه کارشاروالی کابل، تومی بینی که مامورین تنظیف شاروالی هرروزاینجاوآنجادیده می شوند ولی کوچه وسرک ازچتلی پاک نمی شود، فیلم هم همین گونه است تعدادفیلمسازبه افغانستان برگشته اند، حدودهفت تاهشت موسسه فیلمسازی هم راه افتاده ولی فیلمی تولید نشده است.اگریک فیلم سینمایی وچندفیلم کوتاه داستانی هم ساخته شده ببرکت پول خانه فیلم مخملباف بوده است ، هرافتخاری هم اگرمی شودروی همین فیلمهاست، اکنون هم بسیارفیلمسازان داخلی منتظراین اندکه کی یک فیلمسازدیگرخارجی می آیدتاچندروزی مشغول شوند وگرنه هیچ اتفاق مهمی دردرون که ماهیت کاملاافغانی داشته باشد صورت نگرفته است، دریک کشورتاسرمایه گذارفیلم پیدانشود فیلمی هم ساخته نمی شود. تلویزیون هم تازه داردراه رفتن رایادمی گیرد، دل آدم برای کارمندانش می سوزد اگرفیلمسازهم نباشند ولی معاش می گیرند اگرمعاش نگیرندکه نمی توانند زندگی کنند اینست که آدم دلش می سوزدونمی تواند انتقادکندکه چرااتفاق مبارکی نمی افتد، درکل افغانستان آنطورکه من شنیده ام بیش ازهیجده تاسالن سینمانیست وشمامیدانیدکه برهیجده سینمانمی شود سنمایی بناکرد! اماتابخواهی بازارسی دی هاوویدیوکلوبهاشلوغ است، همه فیلمهای هندی وآمریکایی وزیرزمینی فیلمهای بزن وبکوب، جوانهاسرگرم اند، موسسات خارجی هم ازسینماحمایت نمی کند، چون درحمایت ازسینماچیزی گیرخودشان نمی آید یک موسسه فرانسوی است، بجای اینکه به فیلمسازان افغان کمک کند بنام افغانستان خودشان سفارش کارمی گیرند وروزمی گذرانند، شنیدم درحالیکه تعدادزیادی ازفیلمسازان بیکارمی گردند، مثلاموسسه آینه که خودش رادرگیرهرکاری می کندازجمله فیلمسازی، صد پروژه فیلم ازموسسات مثل یونسکو، IOM وچندین نهادبین المللی دیگردریافت داشته است، امایک فیلمسازافغان ممکن است نتواندامکانات ساخت حتی یک فیلم رابگیرد. برای آینده امیدی هست، چون افغانهامعمولاآدمهاسخت کوش، خوش فکروامیدواری هستند، این تنهانقطه حرکت است.
- وضعیت عمومی افغانستان چگونه است، بازسازی چطوری پیش می رودنظرشماچیست؟
- بعنوان یک افغان نمی خواهم هموطنانم راناامیدسازم ولی ازآنچه که درافغانستان جریان داردناراضی ام. هنوزبعدازیک ونیم سال مردم افغانستان بااین راضی نگهداشته می شوند که خوب بالاخره وضع شمانسبت به زمان طالبان بهترشده، دیگرکه هم دیگررانمی کشید، زنان تان هم که می تواندبیرون بروندوازاین قبیل شعارها، ولی واقعابازسازی شروع نشده است ونمی دانم دلیلش چیست ؟ چندی پیش بسوی غزنی می رفتم به اصطلاح شاه راه کابل قندهاررامی ساختند، چندآدم بود ویک بولدوزرکه برجاده خاک می ریختند همین وبس! البته درروستاهاهم دربرابریک یادوسیرگندم مردم برسرکهاخاک وریک می پاشندولی این می شود بازسازی ؟ درکابل هنوزتابخواهی آثارجنگ مشهوداست، بوی وکثافت هم تابخواهی شامه آدم رانوازش می دهد، تابخواهی زنان وکودکان گدابه دامنت می چسپد، تابخواهی بیکاری هست.
امابازسازی اگرهمان دیوان ودفترباشد هست، اگرهمان رییس ومراوس باشد هست ولی بشکلی که برایتان قصه می کنم: می خواستم بیایم ایران، گفتندبرای ورودبه ایران بایددفترچه صحت داشته باشی وگرنه ممکن است ازمیدان هوایی ایران اجازه ندهند، ایدزی گفته اند، مرض سالس جدیداپیداشده وازاین قبیل چیزهابه وزارت صحت عامه رفتم، ماموری که قراربوددفترچه صحت بین المللی صادرکند شروع کرد به اینکه چه داری چه نداری تایک نقطه ضعف بیابد، آخرکه نشد شروع کردبه شکایت که معاشم رانگرفته ام اجاره زیاداست وازاین قبیل آه وناله ، سرانجام با ده افغانی اضافی د فترچه صادرشد، اکنون هم که من درایران هستم نمی دانم ایدزوسارس وازاین چیزهاآورده ام یانه؟
ولی ماشاا... تابخواهی بلحاظ موترکشورتوسعه یافته ی شده ایم. اگرپایت به کدام موسسه خارجی بازشد نمی توانی نبینی که حیاطی باشد ودرون آن حیاط پرازموترنباشد، دلت آب می شودکه این خارجیهابه ازایی بیست وسه سال جنگ افغانهاچه موترهایی راکه سوارنمی شوند!(موترهایی راکه درکشورخودشان هم خوابشان رانمی دیدند، بلاخره من که درچندکشوردورترهم بوده ام ومی دانم قضیه چیست ) حسرت می خوری واقعاافغانستان برای حسرت خوردن اکنون کشورخوبی شده است، یکی دوافغان که برای این موترسواری گروگان گرفته شده اند ازخارجیهاهم بدتر، بلاخره همه خوشندکه زمینه ی پزوموزی فراهم شده است. غرب کابل یعنی نصف شهرهنوزبرق ندارد، مردم آب سالم نمی نوشند، آوارگان هنوزدرویرانه هازندگی می کنند. البته چندساختمان رنگ ولعاب شده است، ساختمان نوی هم اگردرکابل دیده شود ساختمانهای کهنه ی است که روی آن رنگ شده والبته بعدازیکسال این رنگها خراب خواهدشد همانطورکه موترهافرسوده خواهدشد. راستی تافراموش نکرده ام بگویم که بانک جهانی هم دارد ساختمانی می سازدوموسسات سرک سازی هم بجای اینکه سرکهای عمومی رابسازند سرکهای روستاهای متروکی راجورمی کنند، نمی دانم درآن روستاهاچه است که مانمی دانیم، حاکمان هم که باموترسواری سرگرم اند.
- یک سوال ژورنالیستی، آینده افغانستان راچگونه می یابی؟
- راه درازی درپیش داریم.راه باریک ودشوار، کشورخشک است، خرابیهابیش ازاندازه است، زیربنای اقتصادی ویران ویران است، تنشهاافزوده شده می رود ، نژادگرایی هنوزریشه دارد ولی خوشبختانه جنگ فیزیکی کم شده رفته است، موسساتی که باید واسط باشد بین افغانستان ومردم دنیاتااین کشوربازسازی شود کم کم داردبدست باندهای سودجوی اقتصادی می افتد، خداخیرپیش کندکه اگرمافیای شکل افغانی شکل نگیرد، که دراین صورت یکعده باید مثل مرتاضهای هندی باپوست واستخوان زندگی کنند ویک عده مثل گنگسترهای هالیوودی.
- بعنوان یک سینماگر، اگریک نمای خاص ازوضع عمومی افغانستان ارایه بدهید چه تصویری ارایه می دهید.
- یک نمای لانگ ، اینطرف ماشینهای دودی هفتادهزاردولاری که صدتایش مثل گلوله بدنبال هم راه می روندوآنطرف هزاران آدم گرسنه ی استخوانی که مثل برده هاگاریهایشان رامی کشند.

علی پيام
ملک شفيعي

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]