امپراطوردوهزارساله باميان راصلصال وملکه آنراشامامه نامندکه

درسال دوهزار ميلادی به توب بسته شدند

ازمرزبه مرز، جای پای افغانهاازچشم سينمای ايران! - Bamian (باميان)

Bamian (باميان)
۱۳۸۱/۸/٢٧
ازمرزبه مرز، جای پای افغانهاازچشم سينمای ايران!
توجه :
۱- به موضوع اشاره بسيارساده وگذراپرداخته شده است .
۲- به موضوع موردبحث سرفرصت اززاويه های ديگروبيشترتحليلی وانتقادی نيزپرداخت خواهدشد.
ازمرزبه مرزجای پای افغانهاازچشم سينمای ايران!
افغانهامهاجراند ومهاجرين روزی ازافغانستان آمده اندوروزی بايدبرگردند.سينمای ايران نيزبه تبع فضای ايديولژيک حاکم برايران باپديده ی بنام پناهندگان افغان، همراه شده است . اين همراهی اگرچنددرمراحل اوليه بيشترجنبه شعاری بخودمی گيردامابعدهاچهره واقع گرايانه تری ازافغانهاراترسيم می نمايد. گاهی آنان رابفراموشی می سپاردوگاهی برآنان می تازد، گاهی درفضای سورياليستی ودروضعيتی که جامعه ايران می خواهدازشعارگرايی عبورکند نقش می دهدوزمانی تبديل به مود (مد)می شود.روی هم رفته سينمای ايران ازآنسوی مرزبامهاجرين افغان همراه می شودوتاآنسوی مرزآنان رابدرقه می کند.
شايداولين فيلم سينمايی که درباره افغانستان ساخته شدفيلمی باشدبنام (دلم برای پسرم تنگ شده است ) اين فيلم که دراوايل انقلاب ساخته می شود، قصه يک مجاهدپيری است که بعدازدرگيريهای پياپی باارتشيان شوروی زخمی برميداردوبرای تداوی ازدشتهای کويری وبی آب وعلف وغيرمسکونی می خواهدخودش رابه ايران برساند مامورين مرزی ايران اوراازآنسوی مرزگرفته به داخل ايران وبه دست پرستاری می سپارد، پرستارسفيدپوشی که مي تواندنماينده روح جمعی ايران آنروزدردرک وهمراهی افغانهاباشد.ارتباط عطفی عميق بين اين پرستاروپيرمردافغان برقرارمی شود.مردافغان برای پرستارازافغانستان قصه می کند ومی گويدکه زندگی اش چگونه توسط روسهابه آتش کشيده شده است .سرانجام شخصيت فيلم می ميردومسکن ابدی اش ايران می شودولی درآخرين لحظه های عمر،به پرستارمی گويدکه دلش برای پسرش تنگ شده است .
بعدازاين فيلم چندسالی سينمای ايران افغانهارافراموش می کند.مسيله جنگ باعراق وشرايط داخلی ايران ، جايی برای فکرکردن درباره افغانهانمی گذارد. امابلاخره اين سکوت درفيلم دست فروش (مخملباف )بطورکمرنگ شکسته می شود.موضوع موضوع سرقت ودزدی است که براحتی بگردن افغانهای بيگناه انداخته می شود.نگاه مخملباف دراين فيلم بسيارگذراست ودرحديک يک سکانس وآنهم نه بصورت عمده به چيزی بنام افغانهادرجامعه ايران ذوم می کند.بعدازاين فيلم مخملباف بايسکل ران رامی سازد ودرمی يابدکه ازموضوع افغانستان می تواندبصورت ابزاری بهره جويد.اين درشرايطی است که افغانهانتوانسته اندجايگاه خودرادرجامعه ايران بازيابند.داستان فيلم درباره مردافغانی است که برای تداوی زنش مجبوراست هفت شبانه روزرکاب بزند.مخملباف زمانی درمصاحبه هايش گفته بودکه موضوع فيلم اصلاارتباطی باافغانستان نداردوايده اين فيلم صحنه واقعی زندگی ايرانيانی است که من درجنوب شهرتهران ديدم . ولی ازآنجاکه بيان اين داستان باکراکترهای ايرانی به وجه نظام برمی خورد ونيزبرای اينکه وضعيت افغانهادرايران بدجلوه نيابدشخصيتهای فيلم افغانی می شوندولوکيشن فيلم به پاکستان نقل مکان می يابد.دراين وقت جامعه ايران نيزنمی تواندجايگاهی برای افغانهای مهاجردردرون ايران بيابد.جامعه جامعه مردداست ونمی تواندقضاوتی بکند.
بعدازبايسکل ران، دوباره سينمای ايران سکوت می کند چندسال بعدودرحاليکه حضورافغانهادرايران طولانی وگسترده می شودونارساييهای اجتماعی ايران نيزبيشترمی شود.سينمای ايران باقضاوت ولی بصورت حاشيه ی به افغانهانيش وکنايه می زند.شايدبهترين نمونه اين گرايش درفيلم (پروازرابخاطربسپاريافيلم دیدار؟)بکارگردانی آقای محمدرضاهنرمند، تجلی پيداکرده باشد.ازقضاموضوع بازهم دزدی وسرقت است واين بارواقعاماجرابگردن افغانهاانداخته می شود.افغانی که درنقش نگهبان سرايداری ظاهرمی گردد صاحب کارايرانی بسيارصريح حرف می زندوشايدجامعه ايران نيزدراين مقطع می خواهدصريح قضاوت کندکه اين غريبه هاکيانند؟ صاحب کارمی گويد: اين افغانهااينجاآمده اندبرای دزدی من جای دولت می بودم ازدمشان می گرفتم ومی انداختم آن ورمرز! اين زمانی است که جامعه ايران خواسته است که ازشعارگرايی دست بردارد، مرگ برشوروی به فراموشی سپرده شده است، جنگ باعراق نيزتمام گرديده است وتوجه به غريبه هابيشترشده می رود.
دربرابراين تصوير، يک تصويربسيارزيبا، شاعرانه وقشنگی هم ازغريبه ی درفيلم بادکنک سفيد به کارگردانی جعفرپناهی نقش می بندد. داستان بادکنک سفيد قصه دخترکی است که می خواهدماهيی راکه دوست داردازدکانی بخرد، لحظه لحظه حساس تحويل سال است دخترک پولی راکه ازمادرش گرفته است دوان دوان می بردتابه دکانداری که می خواهددکانش راببنددبرساند ولی پول درون تکوی يک مغازه می افتد .يک پسرک بادکنک فروش افغان نيزدرهمان خيابان است که به دخترک کمک می کندتاپول خودرادرآورد، پول رادرمی آورند دخترک می رودوماهيی راکه دوست دارد می خردوبه خانه می برد کوچه هاآرام وساکت می شود ودرلحظه تحويل سال ، فقط نوجوان بادکنک فروش افغان است که درخيابان بتنهايی قدم می زند بنظرمن اين زيباترين وبی شایبه ترین تصويری است که ازمهاجرين افغان درسينمای ايران شکل می گيردوديگرتکرارهم نمی شود.
تقريباوکمی بعددرهمين مرحله طعم گيلاس (عباس کيارستمی ) نيزساخته می شود ولی ازآنجاکه کيارستمی می خوهدنگاه مستقلانه به همه چيزداشته باشد،نگاهش به افغانهانيزمتفاوت ازنگاه عمومی جامعه ايران است ولی وبهرحال بازهم افغانهادراين فيلم بصورت حاشيه ی وبشترحاشيه نشينی مطرح می شود .شخصيت اول فيلم يک ايرانی است ومی خواهدازشرزندگی راحت شودوبدنبال آدمهايی می گرددکه حاضرباشداورادفن سازد.ازقضابه يک طلبه افغان (ميرحسين نوری)نيزبرمی خورد، اوکه ازمواجه شدن به اين افغان برای نيل به هدفش اميدوارترمی شودبه ناگه می يابدکه اين طلبه افغان اورابه زندگی تشويق می کندولذتهای آن رابازمی گويد.
جنگی سازان سينمای ايران که ازجنگ فراغت يافته اندوموضوع آن ديگردارددرسينمای ايران تکراری می شود افغانهارادرفضای سوررساليستی بعدازجنگ نيزواردقضيه می کنند.حاتمی کيادرفيلم روبان قرمز ش يک نگهبان افغان انبارتانگهای سوخته وبازمانده ازجنگ باعراق رادرمصاف فرمانده ی قرارمی دهدکه هنوزبرطبل جنگ می کوبدودرمعرکه ی که دشمنی درآن وجودنداردهمچنان می رزمدوايمان مردافغان را(که هنوزجنگ بصورت عملی درکشورش خاتمه نيافته است )به چالش می کشد. بعدازاين مرحله است که سينمای ايران وبتبع جامعه ايران تصميم می گيردکمی به مسيله پناهندگان افغان درايران جدی تربپردازندوتلاش می کنندکه ماهيت حضورآنان رادرجامعه درست بفهمند فيلم جمعه (حسن یکتاپناه ) وباران (مجيدمجيدی )درهمين راستاساخته می شوددرفيلم جمعه جوان کارگرافغانی دلباخته يک دخترايرانی می شود وبرعکس درفيلم باران يک پسرترک ايرانی عاشق دخترافغانی می گردد.همانطورکه گفتم اين دورانی است که جامعه ايران تازه تصميم گرفته است افغانهارادرک کند.واحيانابپذيرد ولی سرانجام هردوفيلم به جايی ختم می شودکه دلباختگان افغان وايرانی نهم نرسند! یکتاپناه باوجودی که شخصيت افغان فيلمش به دخترايرانی نمی رسدولی اوراهمچنان بعنوان کارگردرجايگاهش باقی می گذاردامامجيدی دلسوزانه وکمی آرمانی می خواهدراه حلی نشان بدهدوآن اينکه بهتراست افغانهابادخترانشان به افغانستان برگردندوجای پای حضورافغانهادردل ايرانيان باقی بماندوبعدباران آسمان آن رابشويدوقضيه تمام شود.
فيلم دلبران (ابوالفضل جليلی )به قضيه ورودافغانهابه ايران ومشکلات فراروی آنان توجه می کندودرواقع درتلاش است افغانهاراباهمان مشکلات واقعی که ويژه خودشان درايران است بشناسد.اين نگاه نيز، سعی می کندکمی شبيه نگاه کيارستمی مستقلانه ازنگاه عمومی جامعه ايران به موضوع موردبحث بپردازد.
وسرانجام بيست وسه سال ازحضورافغانهادرايران می گذرد . اين ديگرمعجزه است ! درکوران روی آوری مستندسازان وفيلم کوتاسازان ازنسل نوايرانی برای شناخت نابهنجاريهاومشکلات افغانهای پناهنده فيلم سفرقندهار دومين فيلم محسن مخملباف نیز درباره افغانستان ساخته می شود، همانطورکه يازدهم سپتامبربرای افغانستان معجزه می شود.سينمای ايران که مانده بودجامعه افغانهای مقيم ايران رابعنوان بخشی ازنگرانيهای درون جامعه ايران بپذيرديانه ؟ راه معجزه گونه ی می يابد.درسفرقندهار، نفس (نيلوفرپذيرا) مهاجری است که برای کمک به خواهرش می خواهدهمه ی بدبختی هاوخطرهای افغانستان رابپذيردوبه آنجابرودولی نفس مهاجری نيست که درايران زيسته باشداوازکاناداآمده است امادرفيلم می بينيم که افغانهای پناهنده مقيم ايران نيزبصورت پراکنده به کشورشان برمی گردند اما ازدرون افغانستان دوباره پشيمان شده وراهی ايران می شوند.اين زمانی است که همان معجزه يازدهم سپتامبر هم برای جامعه ایران خسته ازحضورانبوه مهاجرين افغان وهم برای فيلم سفرقندهاروهم برای پناهندگان افغان اتفاق می افتد، نگاههاعوض می شود، راه حل يافت می گرددوسينماگران ايرانی می خواهنددرقعرافغانستان همراه باقصه ميليونهاافغان ديگرشريک شوند.
بايدصبرکردوديدکه سنمای ايران که آگاهانه ازمرزشروع کرده بودوتقديری به مرزختم کرد، اکنون ازدرون افغانستان چه می آورند، جوانهايی مثل سميرا، قاسمی جامی ، مرحوم اصغرزاده وديگران .
پيوست :
۱ يک فيلم ديگری نيزوجودداردبنام يحيی که بازيگراصلی آن نيزيک افغان است که من متاسفانه نديده ام .
۲- فيلمهای ديگری نيزهست که البته موضوع آنهاهيچ ربطی به افغانستان ندارد مثل فيلم خواب سفيد به کارگردانی حميدجبلی که فقط يک بازيگرحرفه ی دخترافغان (صغراکريمی )درنقش يک زن ايرانی بازی کرده است . کريمی درفيلم ديگری به کارگردانی مريم شهريار نيزبازی داشته است.
عبدالملک شفيعي
ملک شفيعي

[خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]